"من"دیرین...
سلام!
میخواستم این وبو حذف کنم به دلیلی (شرمنده به شما ربطی نداره!
) ولی بعد از کمی تفکر به دلیلی (متأسفانه اینم به شماها مربوط نمیشه) منصرف شدم!
به هر حال هنوز هستم اگه خدا بخواد.
***
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.
شبیه هیچ شده ای!
چهره ات را به سردی خاک بسپار.
اوج خود را گم کرده ام.
می تر سم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی
احساسم گشوده شد.
برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!
بوی ترانه ای گم شده می دهد.
از پنجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم.
بیهوده بود، بیهوده بود.
این دیوار، رو ی درهای باغ سبز فرو ریخت.
زنجیر طلایی بازی ها، و دریچه روشن قصه ها، زیر آوار
رفت.
آن طرف، سیاهی من پیداست:
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه مرغی.
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام.
روی این پله ها غمی، تنها، نشست.
در این دهلیز ها انتظاری سرگردان بود.
"من" دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد.
در سایه ـ آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را
در ترسی شیرین تماشا کرد.
خورشید، در پنجره می سوزد.
پنجره لبریز برگ ها شد.
با برگی لغزیدم.
پیوند رشته ها با من نیست.
من هوای خودم را می نوشم
و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
انگشتم خاک ها را زیرو رو می کند
و تصویر ها را به هم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.
تصویری می کشد، تصویری سبز: شاخه ها، برگ ها.
روی باغ های روشن پرواز می کنم.
چشمانم لبریز علف ها می شود
و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.
می پرم، می پرم.
روی دشتی دور افتاده
آفتاب، بال هایم را می سوزاند، و من در نفرت بیداری
به خاک می اقتم.
کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود..............
روی علف های اشک آلود به راه افتاده ام.
خوابی را میان این علف ها گم کرده ام.
دست هایم پر از بیهودگی جست و جو هاست.
"من" دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه زد................
روی غمی افتاده ام.
به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست...
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
برگ ها روی احساسم می لغزند.
"سهراب سپهری" ولی بعضی جاهاش رو حذف کردم! به خاطر همینم اسم شعرو عوض کردم، چون اگه عوضش نمی کردم، اصلآ به اینی که من نوشتم ربطی نداشت!
